از دور دستها .....
با تو این منم و با تو سرشارم از هرچه زیباییست
پناهم باش تا سنگینی غربت
از شانهایم فرو ریزد و ملال تنهایی از چشمهایم
من از دور دستها اومدهام ...
از مزارع گندم
از کورتهای جالیز
از سرزمینی که آسمونش تنها دو پیراهن درد
روزهای آبی میپوشد
و شبها پیراهنی بلند که تاب میخورد در رقص .....هزار یک ستاره روشن
من از دور دستها امدهام .....
از کوچه های کودکی
از شهر رنگین قصه هایی پدر در شبهای کشدار زمستان
از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانیش را در نگاهش به من بخشید
باور کن که شهر در من تقین یگانگی است و حماسه دوست داشتن
من دیگر گونه دوست میدارم و دیگر گونه یگانه هم
مرا تنها میتوان با من سنجید و تو را تنها با تو
که سالهاست در جستجو یت بودهام
ترا یافتم و نهایت دوست داشتن را در تو تجربه کردم
زمانی که چشمانت را فهمیدم
اوج هستی در من بیدار شد..
یک گل نه، صد گل نه ،یک دشت گل و گندمزار شالیزار....
در درونم پیدا شد
و تو بودی و من و نسیم صبح شمال
لطافت سحرگاهی بر سر دشت نوازش میکرد،
میان منو تو نی نی یک چشم بود
من بودم و تو و یک دشت بیکران،.....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر