۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

هفت سین

بهار آمد

هفت سین چیدم

سین اول سیاهی موهایت

سین دوم ساتن پیراهنت

سین سوم سرخی رنگ لبت

سین چهارم برق سکه چشمانت

سین پنجم مهربانی سیمای رویت

سین ششم سیب گفتن در صدایت

سین هفتم سبزه دلت که من همیشه باتو سبزم

چون من میترسم

بترس از زن بودنم که لطیفه

بترس از شکسته شدن حرمتم و لکه دار شدن احساسم

بترس از زمانی‌ که میشکنم دوباره ساخته میشوم

اما من میترسم ......

میترسم از وسوسه مالکیت ، از اینکه مطلق مال کسی‌ باشم ...

میترسم از راهی‌ که بسته باشه از دری که رو به سیاهی باز شود

میترسم از هوای بستهٔ اتاقم از بی‌ اکسیژن ماندن تنم, من میترسم

بترس چون من میترسم.........

یک زن

از نگاه همهٔ آدما من یک زن، یک مادر، و (زن*شوهردار*) هستم

اما من از نگاه خودم یه آدم هستم ..

جنسیتم قفل زندانم شده.اما،روحم، پرّ پروازم شده که کلید قفل زندانم هست .....

زندگی‌ را آزادانه دوست دارم

دیگر نمی‌خوام دستانم را دور گردنم، افکارم، عقایدم، باورهایم، فشار دهم تا صدایم به گوش کسی‌ نرسد. که مبادا ، زن بودنم را به سرم بکوبد....

دیگر مجرد بودنم و متأهل بودنم برایم فرقی‌ نمیکند، من زندگی‌ را آزادانه دوست دارم

هنوز یک آدم هستم جنسیتم برایم فرقی‌ نمیکند. چون هنوز یه آدمم.........

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

سنگ صبور

برگشتم با یه دنیا دلتنگی‌ و آرامشی که از تو دارم

با یه دنیا حرف واسه سنگ صبورم

واسه عشقی‌ که تو دلم جوانه زده هر روز ریشه‌اش بزرگتر و بزرگتر میشه

سنگ صبورم من این آرامشم را از تو دارم

سنگ صبورم هیچ وقت فکر نمیکردم تنهایی بتونم سفر برم

بده از ۸ سال دیدن کسایی‌ که همیشه از فکر کردن بهشون فرار میکنی‌

کسایی‌ که دوستشون داری و کسایی‌ که دوستشون نداری ، با دسته گلهای بزرگ و کوچک به استقبال من آمدن ....

آغوشم رو باز کردم به روی همهٔ آنها. آره، سنگ صبورم .....

سنگ صبورم ، من رفتم به استقبال آنهای که همه تلخ کامی‌‌های که به کامم ریخته بودن

با همه بدی‌های که در حقم انجام دادن

احساس کسی‌ که در نگاهش همه چی‌ پیداست.! و من رفتم...

فقط با یک لبخند :)

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

خسته

امروز جز یک بغض سنگین چیزی برای گفتن ندارم

دلمردگی من عادت روزمرگی من شده

احساس اینکه حرفی‌ برای گفتن هست ولی‌ با لبان بسته پشت یه دیوار سنگی‌ بزرگ ...

...... خسته‌ام از همهٔ افکار من و بیهوده بودنم

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

بازگشت

بازگشتم دوباره به سرزمین بادها ولی‌ .....

با خاطرات و تجربه‌های زیاد

بعد یک سال

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

یاد من کن از دلکش

هر کجا سازی شنیدی

از دلی‌ رازی‌ شنیدی

شعر رو‌ آوازی شنیدی

چون شودی گرم شنیدن

وقت اه از دل کشیدن

یاد من کن

یاد من کن

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

شمارهٔ معکوس

شمارهٔ معکوس دیروز گذشت

امروز به پایان رسید

فردا، می‌‌آید ؟

در پس کدامین کردار

به گناه کدامین رفتار

نمی‌خواهم به شمارش معکوس برسم

می‌دانم می‌میرم، می‌دانم دنیا پایان ایست

برای فردای من

امروز هم گذشت،

آیا فردا میاید ؟

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

دروغ

بی‌ خواب ها همه در خواب هستن

جدا از بی‌ خوابی‌ آنها

و خواب در اندرون پردهٔ چشم

آرام می‌خزد بر مژگان آنها

آنها به دروغ در خواب هستن

دروغ‌های خواب ماندن!!

سیاه

به من گفت :سیاه

گفتم: شب

گفت: شب؟

گفتم: مرگ ،سیاهی. تنهایی

خندید و گفت: مرگ ؟ تنهایی ؟

گفتم: تباهی

نگاهی‌ به من کرد گفت نه امیدی نه رهایی پس واسه چی‌ از مرگ می‌ترسی‌؟ بدون اینکه جوابمو بدونه رفت.........

بیخوابی

سکوت شبانه را به آسمون سپردم

ستاره‌ها آرام با نسیم یکی‌ یکی‌

در دستان من، بی‌ نور شدن

صبح بود و سکوت من

سیب

ساده بودم ، بی‌ ریا، در دستم

سیب افتاد، سیب را به آب بخشیدم

بغض صدا

صدا ، با وحشت در آمد
آن چنان میدویدن در حنجرهٔ خستهٔ من
که انگار تمام بدنم ریسمان کشیده و پوسیده شده بود.
در سوسو تاریک وجودم احساس کردم،سیاهی مطلق از من است ،
حباب را می‌شکنم خسته از همه با آغوش درد,
تاریکی‌ را با بغض در آغوش میگیرم،
ستاره امروز مرد،
در اوج نورها