دخترک خورشید، با مداد رنگیش با دستانی به لطافت حریر آسمان و به گرمای خود خورشید ،با مداد سیاهش طرحی به رخ ابر میکشید و ابر از پیشانیش عرق شرم میچکید ........ و درختان ، گلها سیراب میشوند از سخاوت خورشید......
میخوام یه چیزی به نویسم که یه پیامی هم توش داشته باشه
سیاسی هم نباشه
اجتماعی نباشه
گل برگ هوا هم توش باشه
بازم میخوام فکر کنم
میگه توش مذهب باشه
آسمان آبی و رنگ شاد باشه
میگه شعر نو نباشه
میگه از پاکی آدما توش باشه
مینویسم عشق دوستی محبت
میگه عشق پاک کن
میگم اگه عشق پاک بشه
دوستی کمرنگ میشه
محبت میمیره
میگه: بذار بمیر
شعرم بوی غذای سوخته گرفته
کاغذ مچاله میکنم میگم
من هیچی نمینویسم
و آسمان آبی و درختان و گلها همرو به عشق میسپارم و محبت را با دوستی فراوان بهشون پیوند میدهم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر