۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

یاد من کن از دلکش

هر کجا سازی شنیدی

از دلی‌ رازی‌ شنیدی

شعر رو‌ آوازی شنیدی

چون شودی گرم شنیدن

وقت اه از دل کشیدن

یاد من کن

یاد من کن

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

شمارهٔ معکوس

شمارهٔ معکوس دیروز گذشت

امروز به پایان رسید

فردا، می‌‌آید ؟

در پس کدامین کردار

به گناه کدامین رفتار

نمی‌خواهم به شمارش معکوس برسم

می‌دانم می‌میرم، می‌دانم دنیا پایان ایست

برای فردای من

امروز هم گذشت،

آیا فردا میاید ؟

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

دروغ

بی‌ خواب ها همه در خواب هستن

جدا از بی‌ خوابی‌ آنها

و خواب در اندرون پردهٔ چشم

آرام می‌خزد بر مژگان آنها

آنها به دروغ در خواب هستن

دروغ‌های خواب ماندن!!

سیاه

به من گفت :سیاه

گفتم: شب

گفت: شب؟

گفتم: مرگ ،سیاهی. تنهایی

خندید و گفت: مرگ ؟ تنهایی ؟

گفتم: تباهی

نگاهی‌ به من کرد گفت نه امیدی نه رهایی پس واسه چی‌ از مرگ می‌ترسی‌؟ بدون اینکه جوابمو بدونه رفت.........

بیخوابی

سکوت شبانه را به آسمون سپردم

ستاره‌ها آرام با نسیم یکی‌ یکی‌

در دستان من، بی‌ نور شدن

صبح بود و سکوت من

سیب

ساده بودم ، بی‌ ریا، در دستم

سیب افتاد، سیب را به آب بخشیدم

بغض صدا

صدا ، با وحشت در آمد
آن چنان میدویدن در حنجرهٔ خستهٔ من
که انگار تمام بدنم ریسمان کشیده و پوسیده شده بود.
در سوسو تاریک وجودم احساس کردم،سیاهی مطلق از من است ،
حباب را می‌شکنم خسته از همه با آغوش درد,
تاریکی‌ را با بغض در آغوش میگیرم،
ستاره امروز مرد،
در اوج نورها