منو پنجرهٔ نیمه باز
سالهاست که هم سازیم
پشت پنجره درخت سرو
سالهاست که با هم تنهاییم
درخت بهتر از من بود
گاهی پرندهی به او سر میزد
صدای باد صبح گاهی نشان از
رسیدن پاییز بود ...
به باور من بود
که درخت همیشه خواهد بود
عصرگاهی سرد پاییزی
ناگهان صدای پیچید
در اتاق تاریکم.....
اشکها روان شد با دیدن تصویرم
احساس اینکه پایم دگر از آن من نیستن
درخت مونس تنهایی من بود
که با او فصلها را میشناختم
هر ارهی به تن او میخورد
ساق پای من ترک بر میداشت
دستان لرزانم را به پنجره کشیدم
صدای از گلویش بر آمد
که احساس شکستن قلبم بود
باز هم تنها و بی هم صحبت
باز هم درد و ویرانی
تا به کی اوج بی پروازی
با صدای بلند داد میزنی
این من درخت سرو !!!
که میان منو تو ارهی ایست
و درخت
رفت... بهاران آمد
جای پایش نهالی رویید...
باز هم سبز خواهیم شد