گوشهٔ دنج
۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه
سیاه
به من گفت :سیاه
گفتم: شب
گفت: شب؟
گفتم: مرگ ،سیاهی. تنهایی
خندید و گفت: مرگ ؟ تنهایی ؟
گفتم: تباهی
نگاهی به من کرد گفت نه امیدی نه رهایی پس واسه چی از مرگ میترسی؟ بدون اینکه جوابمو بدونه رفت.........
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر