صدا ، با وحشت در آمد
آن چنان میدویدن در حنجرهٔ خستهٔ من
که انگار تمام بدنم ریسمان کشیده و پوسیده شده بود.
در سوسو تاریک وجودم احساس کردم،سیاهی مطلق از من است ،
حباب را میشکنم خسته از همه با آغوش درد,
تاریکی را با بغض در آغوش میگیرم،
ستاره امروز مرد،
در اوج نورها
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر